دارم از خستگی میمیرم...
سرم و بذارم الان خوابم برده..مجبورم؟
آره خب یه فرصتی هم شد بیام اینجا باید غنیمت بشمرم..
از صبح هزار جور کار کردم...
پسر عمم و با دوست دخترش آشتی دادم!
کامپیوتر مغازه ی شوهر عمم و درست کردم!
یه لیست بلند بالا خرید کردم!
خونه ی خالم و که خدا بخواد دوشنبه از حج میاد تمیز کردم!
دنبال پلاک و گوسفند رفتم!
داییم نبود زنگید دوست دخترشو از سر کار آواردم!
دکوراسیون خونه ی دوستم و به سلیقه ی خودش و حمالی من درست کردم!
ماشینمو ۲ بار شستم!
گوشی مامانم دادم تعمییر!
آب حوض کشیدم!
پیرزن خفه کردم!
شیزوفرنی حاد یک گربه رو بر طرف کردم....
اینجوری نگاه نکن..
پس فردا همین من . خودما قراره دامپزشک سر بلند و افتخار آفرینی برای این مرز و بوم باشم
پییییییییییییییییییییییییییییییییییییییس!!!!
قاطی کردم..خداییش دیگه مانیتور و نمیبینم.
شانس آواردم دیشم خوب خوابیدم وگرنه عمری الان میتونستم اینجا بشینم...
بعععععععععععله
به سلامتی آقا داداشم تشریف آواردن!
از صبح تا حالا اینقدر زحمت کشیدم
بیا آقا یه خسته نباشید نتونست بگه
یکی اینجا نیست بگه اگه کیانا نبود که .....
از صبح تا الان بلا نسبت من باید مثل سگ میدوییدی
آقا با دوستاشون خوش میگذرونن ما باید زحمات و متحمل شیم
+
نوشته شده در 87/04/21ساعت 3:19 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|

اگه صحبتی باشه واسه وداع
درد و دلت و میشه بگی واسه خدا
که بگی نگی خودش می شنوه
خودش رقم سرنوشتو میزنه
درد و دلت چیه می خوای بگی عاشقی؟
اینا تکراری شده می گی واسه کی؟
پس بذار حکایتی بگم از عاشقی
که واسه عشقش می ده همه زندگی
از این عشقی که میگم چیه برداشتت
میدونم چیه اسم عشق بد در رفت
واسه اثبات اصالت عشق می گم
عشق تو فرق داره با اینی که من می گم
حکایت داستان لیلی و مجنون نیست
عشق بازی جوونای زمونه نیست
غریبه نیست واسه شما میناسیدشون
از اول قصه میگم اسمشون
از این بازیکنا یکیشون مجنون بود
علاقه ی یکیشون از اونیکی بیشتر بود
پایداری و رفاقت اون بیشتر
پایدار تر از ۱۰۰ تیرآهن ۱۸
یه پلی . استاپ بود و یه گروه سا
با پلی شروع با استاپ پا بر جا
اما صمیمیت به رو من خندید
استاپ ما تبدبل شد به اکزیت
رفت از کنارم منو تنها گذاشت
چند سال رفاقت و زیر پا گذاشت
یکی بره ازش بپرسه آخه چرا ؟
چشاتو بستی شدی ازم جدا!
تو که قسم میخوردی به جون من
واسه اثبات جوابات میگفتی به جون من
حالا از تو مونده فقط خاطره هات
اون شبهایی که میشستم پای چشات
تا صبح بیدار بودیم کنار هم
مروری از خاطه های کنار هم برای هم
ولی دوباره کنار هم زیر ستاره ها
دیگه پیوسته به جمع آرزو ها
میشستم میکردم از خدا یه خواهش
که جدایی من از اون یه خوابه
نه خواب نیست حقیقت بیداره
اون رشته ی رفاقت و کرده پاره
به رابطه ی منو تو همه حسودی کردن
دست به دست هم دادن واسمون توطیه کردن
ما دوتا که کاری به کار کسی نداشتیم
واسه هم از جون و دل مایه می ذاشتیم
ولی اشتباه ما این بود دادیم این اجازه رو
که همه یه سلام بگن و بیان جلو
باورش سخته حالا برا همه
حرف چند سال رفاقته مگه کمه؟
ما به هر کی گفتیم دهنا باز
پس سعی کردیم دوستیمون باشه یه راز
یه راز بسته توی سینه ها بود
که این حرف قلب منو کیانا بود
هر طرفی که میرفتم خاطره بود
ولی کنارم و میدیدیم که سایه بود
من از قدم به قدم این خیابونا
از ثانیه به ثانیه ی این روز وشبا
به قدر هزار سال خاطره دارم
ای خدا به من نگو که هست سزای کارم
آینده ی خوش تو رویاهامون
مهاجرت کرد
به سر ایستگاه رسید ما رو ندیده رد کرد
توقع سرنوشت اگه کسی رو عوض کرد
جلو رفاقت منو کیانا رو سد کرد
واسه پز رفاقتم این بود شعارم هر جا
که وقتی آس دستمه نمیترسم از شاه
حالا قدرت رفاقتم اینقدر کم شد
سربازم نیومده واسم شه شد
قسم چند ساله رو از نو بر زد
ما چشامونو بستیم هر دومونو دور زد
پرونده ی رفاقت و بست و موم زد
سند جدایی ما رو مهر خون زد
این قسمت و واسه رفیق خودم میگم:
حالا که بین ما فاصله است این همه
نگران نباش هنوز جات توی قلبمه
آهای تو که با امیدی شدی غرور شکن
اگه بی خیال ما شدی صبر نکن پیمان و بشکن!!!!
+
نوشته شده در 87/04/21ساعت 1:44 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|

خوب دیگه چه خبر؟
خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟
اومدم یه چیز جالب براتون تعریف کنم!!
دیروز به زور آقا داداش رفتم انباری رو تمیز کنم ..
نمی دونم می خوادش چی کار ولی خلاصه با حکم تخلیه از بابا تو دستش رک و پوست کنده گفت یا تو
این ۲ روزه کل
وسایلاتو از انباری جمع می کنی یا می ریزمشون دور...
منم که خب علاقه مند به خاطرات...
با التماس و دستمال کشی بالاخره یه روز ازشون مهلت خواستم تا اسباب اثاثیه ام
وسط کوچه ولو نشه ..
خلاصه .. همینطور که جمع و جور می کردم و چیزای اضافیمو دور میریختم...
یه چیییییییییییییییییزی پیدا کردم یه چیییییییییییییز باحال...
نمیدونم شما داستان منو آتنا رو میدونید یا نه؟
یعنی خوب نمیدونید دیگه...
من مختصر توضیح میدم ولی می تونید همهشو تو مطالب قبلی بخونید .. البته به قلم آتی جونم.
ما سر یه مسایل بچه گانه و لجبازی خانواده ها که مخالف دوستی ما بودن یه جورایی خانواده ی من
مدتی یعنی یه جورایی تا
الان از هم دوریم ولی نه به شدت قبلی....
قبلا حتی گاهی یواشکی با هم تلفنی صحبت میکردیم و چند ماه یه بار یه قرار می ذاشتیم و
یه ربع با ترس و لرز همدیگرو میدیدیم و می رفتیم..
یه مدت مامان و بابام به خاطر اینکه منو از تهران دور کنن بی خبر سوار ماشینم کردن و رفتیم
شمال ۲ ماه اونجا بدون هیچ تلفن و خبری از تهران بودم..
آخه منم قبلا بچه شری بودم راستشو بخواید تازه آدم شدم...
البته تقصیر مامانم اینام هست...
فکر می کنن چون از لحاظ مادی سطح بالایین همه برده های اونهان...
ولی این طور نیست..
راستش من بچه های پایین و به پولدارا و سوسولا و اتو کشیده ها و پاستوریزه های بالا
ترجیح میدم..
و این هم مشکل خانواده ی من با آتی بود که دنبال بهونه ای بودن تا اون و از من دور کننن..
خلاصه... بی خیال این حرفا.. مهم الانه..
اون چند وقت که شمال بودم با آتی هیچ تماسی نداشتم اونم فکر می کرد منم دوستیمونو
فراموش کردم و دیگه سراغش نمیرم واسه همین برام یه شعر نوشته بود و اونه فرستاده بود
خونمون.......
از لای خرت و پرتام شعررو پیدا کردم واستون می ذارمش...
فکر کنم جالب باشه..
+
نوشته شده در 87/04/21ساعت 0:53 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|

سلام..
شرمنده.. خجالت می کشم...
به خدا هر بار خواستم بیام یه مشکلی برام پیش میومد ..
امتحانای دانشگاه و مسافرت و ...
شرمنده امشبم همین الان اومدم خونه...
کلی کار دارم..
خدا بخواد از هفته ی دیگه هر روز آپ می کنم ...قول قول!!!!
ببخشیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید!!! ![]()
+
نوشته شده در 87/04/21ساعت 0:18 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|

آمدی چه زيبا
گفتم دوستت دارم چه عاشقانه
پذيرفتی چه فريبانه
آغوشم برايت باز شد چه ابلهانه
با تو خوش بودم چه کودکانه
همه چيزم شدی چه زود
به خاطر يک کلمه ما را ترک کردی چه ناجوانمردانه
نيازمندت شدم چه حقيرانه
واژه ی خداحافظی به ميان آمد چه بی رحمانه
و من سوختم چه بچه گانه
ولی هنوز دوستت دارم
چه غریبانه
+
نوشته شده در 87/04/01ساعت 4:15 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|

پریروز دختر خاله کوچیکم ۱۹ سالشه تازه گواهی نامه گرفته ماشینم و خواست گفت بنزینتم با من ..من که از مشکل کمبود بنزین رنج می بردم .. با اینکه زیادم دلم نمی خواست قبول کردم....کسل تر از هر روز سر خیابون وایسادم تا سوار ماشین بشم. راننده های زیادی برام نگه میداشتن اما نمی دونم چه کرمیه که از وقتی جلو رو یک نفره کردن دیگه نمی تونم رو صندلی عقب بشینم، شایدم دلیلش کرمی باشه که بعضی آقایون دارن و وقتی کنارشون میشینی مجبوری لونه موش رو قرض کنی، واسه همین محل هیچکدوم نمیذاشتم تا اینکه یه پیرمرد با موهای سفید سفید جلوی پام با سرعت هر چه تمام وایساد. نشستم رو صندلی جلو و دستامو کردم زیر بغلم و ساکت رفتم تو خودم. نمی دونم چقدر به این حالت گذشت و من فکرم درگیر چه چیزایی بود که یه دفعه راننده هه فرمون رو ول کرد و :
ای بابا، چته از صبح تا حالا اینطور بُخت کردی و نشستی بغل دست من؟ اه، اه. حالم بد شد. از زندگیم
سیر شدم. چته بابا؟ به چی فکر میکنی؟ چرا اینطور رفتی تو هم؟ یه کم بخندی چیزی ازت کم نمیادا.
زندگی رو هر چقدر سخت بگیری بازم میگذره منتها آسون بگیر که اینطور صبح اول صبحی اعصاب
معصابمون رو بهم نریزی.
اینقدر از این حرکت جا خورده بودم که زدم زیر خنده. یعنی کاری جز این از دستم بر نمیومد. نگاش کردم
اما اینقدر عصبانی نگاه خیره اش رو به جلو دوخته بود که سرمو بطرف مخالف چرخوندم و به بیرون نگاه
کردم. بعدش گفتم: آقا، تا ... هم میری؟
نخیر، همون تا ... میرم. جای دیگه هم نمیرم. هر جا میخوای بری از همون جا خودت برو
+
نوشته شده در 87/04/01ساعت 3:50 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|

كودك نجوا كرد : خدايا با من حرف بزن مرغ دريايي آواز خواند، كودك نشنيد سپس كودك فرياد زد : خدايا با من حرف بزن رعد در آسمان پيچيد ، اما كودك گوش نداد كودك نگاهي به اطرافش انداخت و گفت : خدايا بگذار ببينمت ستاره اي بدرخشيد ولي كودك توجه نكرد كودك فرياد زد : خدايا به من معجزه اي نشان بده ويك زندگي متولد شد ، اما كودك نفهميد كودك با ناميدي گريست خدايا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اينجايي بنابراين خدا پايين آمد و كودك را لمس كرد ولي کودک پروانه را کنار زد ورفت
+
نوشته شده در 87/04/01ساعت 3:41 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند
عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند
خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد
عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد
+
نوشته شده در 87/04/01ساعت 3:17 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز ،
سالهاست که در گوش من آرام ،
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا خانه کوچک ما
سیب نداشت
+
نوشته شده در 87/04/01ساعت 2:39 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|

مرده شور این طرح ترافیک و ببرن که آدم و از همه ی کاراش میندازه.. ماشین و گذاشتم خونه و سوار تاکسی شدم .. وقتی می خواستم عرض بلوار رو طی کنم به این فکر کردم که اگه یه روز پام گیر کنه به لبه جدول وسط بلوار و نتونم خودم رو کنترل کنم و وسط بلوار ولو بشم چه اتفاقی می افته؟ یعنی چند تا ماشین از روم رد میشه؟ اصلاْ زنده می مونم یا نه؟ دیوونه وقتی داری از اینجا رد میشی حواستو جمع کن، اینقدر هم فکرای مزخرف نکن. باشه؟ نفهمیم کی و با چه فاصله ای؟ فقط می دونم اگه یه کم دیر جنبیده بودم واقعاْ وسط بلوار ولو بودم یا شایدم زیر ماشین. ماشینا از سمت راست میومدن و من با نهایت دقت داشتم نگاهشون میکردم و خرامان عرض بلوار رو طی میکردم که از سمت چپ چنان ضربه ای به من اصابت کرد که تمام طرف چپ بدنم در آن واحد سر
یه تیتیش پشت رل نشسته و اصلاْ به خودش زحمت پیاه شدن هم نمیده که مبادا پاهای مبارکش
خسته بشه. مادری ترسیده کنارش و پدری پیر رو صندلی عقبی که رنگ به چهره ندارن. مادره: الهی
قربونت برم. الهی فدات بشم. الهی بمیرم برات. چیزی شده مادر؟ بمیرم. نمی دونی چقدر ترسیدم...
نگام از روی چهره مضطرب مادر روی صورت سفید شده پیرمرد میفته. با اینکه قلبم انگاری توی دهنم داره
میزنه، رو به دختره می کنم که هاج و واج نگام می کنه. تازه گواهینامه گرفتی؟ بله. آها، میگم آخه. زمان
ما موقع دنده عقب می گفتن پشت سرتون رو نگاه کنید، به شماها چی گفتن؟ با سرعت قاقارتا زل
بزنین به جلو و عقبکی بیاین آره؟ حالا گور بابای اونکه پشت سرتونه صلوات. مهم نیست. نهایت
میفرستیش تو باقالیا، نه؟ معذرت خواهی می کنه. ببخشید فکر کردم به یه ماشین زدم. فرق بین
گواهینامه و کارت ماشین رو میدونی؟! عصبی برگشتم که به کتفم نگاه کنم که باز هم نگام به صورت
رنگ پریده پیرمرد و زبان از ترس بند اومدش افتاد. دلم سوخت. بدون توجه به قربون صدقه های مادر و
نگاههای خیره ی دختره، آروم آروم راه افتادم و از میون جمعیت هاج و واج گذشتم. اما یاد این جمله از
لودویگ ویتگنشتاین افتادم:
بی معنی است که به کسی چیزی بگوییم که نمی فهمد، حتی اگر اضافه کنیم
که او نمی فهمد
+
نوشته شده در 87/04/01ساعت 2:37 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|

نه ولی اختلاف طبقاتی تو ایران و مخصوصا تهران داره بیداد می کنه
کارت سوختم یه ۲ هفته ایه که تموم شده دیشب مهسا دوستم زنگید گفت پاشو بیا پمپ بنزین
شریعتی یه کارت پیدا کردم بیا باکتو پر کن .. منم که از خدا خواسته پریدم...
بیچاره مهسا ۴۵ دقیقه ای معطل شد..
بس که ترافیک بود...
از اول بریدگی تا خود تجریش..تازه منم خنگ..اومدم از ترافیک در برم ..ریدم..
از یه کوچه پیچیدم رفتم از کوچه ی بالای پمپ در اومدم راه برگشتم نداشتم که مجبور شدم
تا تجریش برم اونجا ادور زدم دوباره اومدم سر خط کلی هم اونجا تو ترافیک بودم تا بلاخره رسیدم
دیدم از مهسا خبری نیست گوشیمم یه طرفه است ماشین و پارک کردم و تمام پمپ و دنبال
جی ال ایکس نقره ای زیر رو رو کردم نبود که نبود یه ربع نشستم خانوم اومد ... میگم کجا بودی میگه
مسجد پایین نذری میداد رفتم بگیرم.. خلاصه.. نشست تو ماشین پیش من تو صف انداختم پشت یه
بی ام و ۷۴۰ ال.آی یه پسره خوش تیپم توش بود ..
پیاده شد باکشو ۱۲۰ تا پر کرد مهسا که مات و مبهوتش بود ...همه دور و برش جمع شده بودن
خداییش چه حالی میکرد..
بیچاره ۲ تا سرباز شهرستانی وایساده بودن نیگاش میکردن...انقدر دلم واسشون سوخت..
ولی راستشو بخواید بیشتر دلم واسه مهسا سوخت قول می دم تا موقع خواب دپریشن
مزمن گرفته بود..
داشتم فکر این و میکردم که واقعا چقدر اختلاف طبقاتی تو مملکت ما مردم و آزار میده..!
+
نوشته شده در 87/04/01ساعت 2:25 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|

چند روز پیش رفته بودم بانک برای انجام یه کار بانکی کوچیک که دیدم صف نسبتآ طولانی جلو باجه ای که من کار دارم ایستادن دانشگاه کاره خاصی نداشتم واستادم توی صف تا نوبتم بشه. چند لحظه که گذشت توجهم جلب شد به صفی که جلوم بود و دیدم به طور اتفاقی تمام افرادی که در صف ایستادن مرد هستند و هیچ خانومی توی صف نیست .
چیز زیاد مهمی نبود پس توجه نکردم و منتظر شدم . هنوز ده دقیقه ای نگذشته بود که یه خانوم سی و
سه چهار ساله وارد بانک شد . در بدو ورودش وقتی چشمش به صف طولانی جلو باجه افتاد یه کم
سگرمه هاش رفت تو هم ولی من به چهره ی عادی که بلافاصله سعی کرد از خودش نشون بده دقت
بیشتری کردم.
خیلی راحت دفترچه قسطش رو درآورد و یه راست رفت جلوی باجه , جلوی نفر اول ایستاد و بعد از چند
دقیقه دفترچه اش و برای پرداخت قسط یا هر چیز دیگه تحویل صندوقدار داد .
همه آقایون برگشتن و همدیگه رو با نوعی نگاه پرسشگرانه بر انداز کردن ولی این خانوم اونقدر عادی و
مسلط بر خورد کرده بود که همه باورشون شده بود که شاید نوبتش بوده و اعتراضی نکردن .
من ازین که نفر آخر بودم استفاده کردم و با علم به این که میدونستم در وضعیت نوبت من فرجی حاصل
نمیشه به خانومه اعتراض کردم که : خانوم مگه شما نوبت داشتید ؟!
خانومه هم که متوجه اعتراض من شد بر گشت و یه نیم نگاهی به افراد توی صف انداخت و وقتی دید
همه دارن با یه نگاه اعتراض آمیز نگاهش میکنند خیلی مسلط و عادی گفت : مگه صف آقایون و خانوما
جدا نیست و نباید صندوقدار یه خانوم و یه آقا راه بیندازن ؟؟!!
این مشتری محترم اونقدر بدون استرش و مسلط این جمله رو ادا کرد که من خودم شک کردم و گفتم
نکنه واقعآ درین چند وقتی که من داهاتمون زندگی کردم صف ها جداشده.
ولی وقتی لبخند صندوقدار و مشاهده کردم فهمیدم که اینطور نیست .
حسابی کفرم درومده بود و گفتم : خانوم محترم مگه صف نانواییه که شما همچین انتظاری دارید و بعد
به صندوقدار اعتراض کردم و ایشون هم که از قضا خودشون یه خانوم بودند دفترچه ی ایشون و پس دادن
و بهشون گوشزد کردن که انتهای صف بایستن .
خانومه هم با چهره ای درهم والبته باز هم عادی گفت : من کار دارم و اگه اقایون اجازه بدن من زود تر
کارم و انجام بدم .؟؟
منم که احساس میکردم سخن گوی یه جمع زبون بسته شده ام گفتم : اگه همون اول این درخواست و
کرده بودید بعید بود هیچکدوم ازین آقایون مخالفتی می داشتند ولی حالا . . . . . .
حالا اجازه بدید من ازشون بپرسم !
رو کردم به جمع و با لحنی که مطمئنآ جواب سوالم منفی باشه گفتم : آقایون با توجه به اینکه آخر وقت
بانک و ممکنه بعضی ها نوبتشون نشه شما اجازه میفرمایید این خانوم زود تر از بقیه کارش و انجام بده
؟؟ و همگی که انگار یه منجی پیدا کرده بودن متفق القول گفتن نخیییییر .
خانومه هم که البته متوجه لحن من در پرسشم شد عصبانی اومد و پشت سر من واستاد تو صف .
به قول یه تبلیغ تلویزیونی : خانومای با تجربه میدونن من چی میگم
+
نوشته شده در 87/04/01ساعت 2:8 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|

وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم ......کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامونو از
نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شديم و فرياد هم که مي زنيم باز کسي حرفمون رو نميفهمه .....
+
نوشته شده در 87/04/01ساعت 1:55 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|

خوب
قالب و عوض کردم
یادم رفته بود کدهای دیگم توی قالبه همش پرید
بیخیال مهم نیست خوشگل ترشو نصب می کنم
اصلا اونا خوشگل نبود مگه نه؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در 87/04/01ساعت 0:15 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|

با اینکه دوست ندارم بی آتی کاری رو بکنم ولی می خوام قالب و عوض کنم خیلی بی روحه!!!
![]()
+
نوشته شده در 87/03/31ساعت 23:9 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|

سلام!!
میدونم خسته شدید هر چند سال یه بار میام یه سلامی میدم و گم و گور میشم ولی مشکلات زندگی
دیگه.. دلم تنگ شده بود واسه همه چیز.....
دوستی منو آتنا هنوزم پابرجاست مثل قدیم سفت و محکم...
تو این چند سال خیلی تغییر کردم...
آتنا؟ نه اون هنوز همون خل و چل از ۷ دولت آزاده..
یه موقع هایی بهش حسودیم میشه که چقدر راحت و بی دغدغه روزارو پشت سز میذاره..
این چند وقت خیلی مشکل تو زندگیم پیش اومد .. حالا میام و تعریف می کنم و ازتون کمک می خوام
واسه عرض سلام اومدم...
نه به خدا این دفه هر جور شده برنامه مو می چینم هر روز بیام...
قول میدم قول قول!!!!![]()
+
نوشته شده در 87/03/31ساعت 21:24 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|

بچه ها یه سایت آپلود عکس بهم معرفی کنید ... سایت قبلیه
بسته شد.....
+
نوشته شده در 86/05/15ساعت 16:55 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|

سلام
کیانام
دوباره بعد از ۱ سال اومدم
دلم واسه آپ کردن..خوندن نظرات....
یه ذره شده بود
+
نوشته شده در 86/05/15ساعت 16:54 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|

 of 4i3avlh.jpg)
+
نوشته شده در 85/10/14ساعت 14:4 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|

اون چیه که:
سفت میره توو شل میاد بیرون. خشک میره توو تر میاد بیرون
.
.
.
.
.
.
.
.
آفرین:چای کیسه ای تبرک
+
نوشته شده در 85/10/14ساعت 13:59 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|

اندیشه ام بار دیگر شکل می گیرد و تو مثل همیشه بهانه ی آن
خیالم به پرواز در می آید و تو دوباره بال این پرواز
شکوه مطلق جان معانی من!
جان جمله فدای اسم پر معنی تو
من جواهر ساز جملات زیبای عالمم
و تو با ذره ذره کرشمه ات تکیه تکیه الماسهای معنی وجودی آن
آب .... پیکر... لقاح عشق !!!
شور پر احساس نفسهای گرم تو
ضربان نیاز قلب من است
ای مثل آفتاب سوزان!
مثل دریا با ژرفهای دست نیافتنی!
مثل ماه بی مانند!
کمال بی بدیل نقطه ی آغاز زندگی رویایی من!
بدان هر لحظه در کنار تو بودن مثل هر لحظه ی تولد است....
+
نوشته شده در 85/09/30ساعت 17:30 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|


+
نوشته شده در 85/09/30ساعت 16:39 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|

من امشب ترانه باران ترین تیک تاک ساعت ها را به نطفه نشسته ام، امشب می توانم شادترین شعرها را بخوانم، امشب می توانم لبریز از نگاهی مهربان به اوج ترانه رسم، به نا کجای شعر و غزل، به کمال بی وزنی قافیه، آنجا که نه کلامی را یارای یاریم است و نه اشکی
امشب
...امشب رنگ آسمانم دیگرگونه گشته،ستارگان دیگرگونه می درخشند،
انگار حریری از نور بر تن دارند.......ودلدل یک چشمک
...نه نگاهی در آسمان گم شده و نه شیشه ی تب کرده ی اتاقم منتظر،
نه این گل ها هق هق دستان مرا دارند و نه این کاغذ انتظارم را
....
همه می دانند که امشب ،شبی دیگر است...نه ،این شبانه به تمامی از آن من است،
تو ای باران غم،از شانه هایم گم شو،من ململ ابر را می خواهم
....
امشب میعادگاه من است و گمشده ام.امشب تا سحر نامش را به سطر سطر دفترم می نویسم،
حجاب کلمه را آتش می زنم،
به پاکی همین اشک،به صداقت قلم،به سبزی همین گلهای کوچک اتاقم،
به همین حنجره نامش را فریادی بر می کشم٬
که تمامی سرخی وجودم از آن او شود
....
تو ای باد،دور شو ز من
...برو،برو
...برو و با خود ببر،همه این مصیبت اشک و غصه را،
تعفن همه نامرادی ها را ز من باز ستان و برگیر و بر
...نمی خواهم به لجن زار درد و آه گرفتار آیم،
از این آدمیان زمین سیرم
.......................
من پوست می اندازم،
در پاکی او تازه می شوم
.آمده ام که باشم و بمانم
.امشب سبک تر از هر لحظه ام
.نگاهم به گذشته و اکنون خیره مانده و تصمیم به حکم ابد
.به بی زمانی دیروز و حال آمده ام
...سبکتر از همیشه می نویسم
......
می نویسم از کوه،از آرش می نویسم،از فرهاد
...من امشب لنگر گاه ایمن خود را با خدایم می گویم،
امشب علی شاهد من است و او و خدا
...به چاه علی فریادش می زنم امشب
.می خوانمش امشب و می دانم که می شنود
.امشب به او اعتراف می کنم،دیگر بار و دیگر بار،
همه وجودم را امشب به شهادتش می خوانم،
همه جانم را
...امشب
...آه، ای عقربک دستپاچه،
لحظه ای بایست
...به دنبال کدامین قصه و افسانه می گردی؟؟؟
منم ،ببین
!خوب تماشایم کن
...رج به رج مرا به نظاره بنشین
.باز گرد به ساعت صفر من
!به آغاز،به من شدنم،
باز گرد به دلدل نگاه او،
به نخست...به تاریخ صفر من
!!!به اکنونم ببین٬
و مرا عمر بندگی ام بخش که تا ابد زین شب خدایم را سپاس گویم
.به خاطر خاطره ی امشب
...من امشب می توانم زیباترین نقش او را بکشم،
به رنگ
آبی....
+
نوشته شده در 85/09/30ساعت 16:37 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|

كودك نجوا كرد : خدايا با من حرف بزن مرغ دريايي آواز خواند، كودك نشنيد سپس كودك فرياد زد : خدايا با من حرف بزن رعد در آسمان پيچيد ، اما كودك گوش نداد كودك نگاهي به اطرافش انداخت و گفت : خدايا بگذار ببينمت ستاره اي بدرخشيد ولي كودك توجه نكرد كودك فرياد زد : خدايا به من معجزه اي نشان بده ويك زندگي متولد شد ، اما كودك نفهميد كودك با ناميدي گريست خدايا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اينجايي بنابراين خدا پايين آمد و كودك را لمس كرد ولي کودک پروانه را کنار زد ورفت.............
+
نوشته شده در 85/09/30ساعت 16:30 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|

اگه ياري نگيری
بی تعلق اسيری
هستی اينه ، چرا عاشق نميری؟
زلف پرخم آفريد
اونكه آدم آفريد
دل و دلبر رو واسه هم آفريد ...
+
نوشته شده در 85/09/30ساعت 14:55 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|

چه کنم که بيقرار است،این دل عاشق من همه عمر بگذشت و تمام شد جوانی در این امید که روزی عاقل شود دل من مده ای عزیز خوبم ،به دلم بهانه ای باز که تمام شب بگيرد سراغ از تو دل من هزار بار گفتم که تمام من تو هستی و تو اندیشه کردی که دروغ گفت دل من همه لحظه های رفته ،با من دروغ بودی حال نوبت رسیده،که دروغ گوید دل من گفتی:ببخش راست است ،این بار حرفهایم دروغ گفتم به تو که نمی بخشد دل من
+
نوشته شده در 85/09/30ساعت 14:53 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|

تو به من خنديدي
و نميدانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتي و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
ميدهد آزارم
و من انديشه کنان
غرق اين پندارم
که چرا
خانه کوچک ما
سيب نداشت
+
نوشته شده در 85/09/29ساعت 17:6 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|

مینویسم از تو از صبر زیادت .... از عشق بی همتایت
مینویسم از مهربونی هایت... از پاکی و صداقتت
میدانم تو هم مانند منی ... عاشق و عشق پرست
اما در یه چیز هم مشترک ؟... زمانه نه به من نه به تو رحم نکرد
گاهی فکر میکنم ...؟ایا ما گناهی کردیم و تاوان داریم پس میدهیم؟
اما شاید به قول تو ...حکمتی ست و حکمت جایی است که من و تو ان را نمیبینیم
آری .... عزیزم ... شاید حکمتی بوده و هست؟
میدانم ...عزیزم تو هم مانند من دلتنگی...دلتنگ دستانی که آن را حس کنی
دلتنگ شانه ای که به آن یک عمر عاشقانه... تکیه کنی
دلتنگ لبانی که حتی برای ۱ بار... دوستت دارم را دوباره بشنوی
وای ...چه میشد اگر این ساعت... برمیگشت به پارسال
سالی که من و تو هیچ غمی نداشتیم ... شاد بودیم...در انتظار وصال بودیم
زمانی که من و تو ..... عزیزم پشت پنجره ی انتظار ... منتظر دیدار بودیم
زمانی که منتظر خبری بودیم ... تا این دل بهانه گیر را آرام کنیم
زمانی که هر دوتامون عشقمون را در آغوش بگیریم.. و بوسه ی عشق را نثارش کنیم
اما ... اما اینک .... غم و غصه آمده است سراغ ما؟
اما اینک دردی بیشتر از انتظار آمده است سراغ ما....... در دنیا چه خبر است
آیا تو میدانی..............؟
+
نوشته شده در 85/09/29ساعت 16:57 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|

+
نوشته شده در 85/09/29ساعت 16:51 توسط کیانا و آتنا جووووووووون!!!
|

Created By javascriptfreecode.com
| |